|
هو باق من علیه فان
|
|
|
ما گدايان كه بي سر و پائيم
پادشاهان عالم آرائيم
كوله باري از حلقه هاي رحماني
سيل بنياد زهد و تقوائيم
ديده ادراكي مان در لختي از زمان
آفت عقل و هوش دانائيم
آيت رحمتيم و آتش قهر
صبح نوروز و شام يلدائيم
پشت پا زده بر همه افلاك
گرچه اندر بسيط غبرائيم
باده نوشان كوثر و تسليم
عندليبان شاخ طوبائيم
محو از جلوه رخ جانان
مست از باده تولائيم
صدف سينه گوهري دارد
كه از او موج زن چو دريائيم
طالب وصل يار و مستغني
هم ز دنيا و هم ز عقبائيم
هم فاز زمان و كيهانيم
رهسپار نقطه خاموشانيم
نور حق را زما بجوي كه ما
شعله نخل و طور سينا ئيم
ما اندرن هستي و هستي در ما
ني ز اشياء و هم ز اشيائيم
خضر وقتيم و زنده چون ادريس
زندگي بخش چون مسيحائيم
بشنو از ما نواي وحدت را
زانكه ما هم نئيم و هم نائيم
كسي نشدواقف از حقيقت ما جز او
راستي بوالعجب معمائيم
شب و روز از منادي غيبمان
اين ندا را همي منادائيم
كه يكي نيست در دو جهان
هو باق و من عليها فان
|
|
|
|
| |